روزها میگذرد ...سخت اما متوالی...بدون هیچ توقفی و من فقط دوره میکنم ...تنها به آسمانی می اندیشم که ستاره هایش سالهای سالهاست که خاموش شدند و دروغین چشمک میزنند...
نه نمیتوانم...از عهده هیچ انتظاری بر نمیایم...نمی دانم کجای جهان ایستاده ام و مفهوم هیچ نگاهی را درک نمیکنم...تحلیل وقایع آنقدر ها هم راحت نبود...تفسیر سخن ها و واژه ها حتی...
چراغهای رابطه خاموشند ...بارها حسش کرده ام...ولیک دلیل شاید اخت شدن سالانه من با تنهاییست...جای آن را با هیچ بی هدف رابطه ای نمیتوانم پر کنم...تمام جهان سرشار است از بیهودگی بالاخص روابط
نمی دانم اشتباه از کدامین نقطه متولد میشود ...اما هیچ گاه من آدمک بی گناه نخواهم بود...همیشه آرزوها و تصمیم ها را باید به زمانی حواله کرد که صعود در رابطه را با تمامی وجود حس کنی...آن هنگام که شکی در یک ثانیه به مغزت خطور میکند دیگر مجالی برای آرزو و تصمیم باقی نمی ماند و در حاشیه کز میکنی تا سرنوشت بتازد و بتازد و در آخر سطر ناگهانی به سطر بعدی نزول کنی
روزهای من خالیست ...میگذرد...بی وجدان میگذرد و نمیدانم به کدامین سبب میخواهم گذشته خود را همین امروز متوقف کنم ...دوست داشتن و دوست داشته شدن امریست که در کشمکش طولانی با حروف و کلمات برای من به وقوع می پیوندد و ناگهان به دلایلی هرچند مضحک آنقدر سرد و یخ زده میگردم که هیچ آغوش گرمی را نمیپذیرم
از اوج منطق و شعوری که احساس میکردم به نزولی رسیدم که تنها شعار بود و بی هدفی و حرفهای قشنگ...حرفهای قشنگ میتواند به راحتی آب خوردن دروغی باشد آن چنان که در گذشته بود
بگذریم قبل از آنکه بیش از امروز احساس گناه مرا غرقه کند تمامی وجودم را غرق تنهایی خواهم کرد که سزاوتر آنم
نهمین سالگرد بزرگمرد شعر سپید ایران در حالی نزدیک می شود که این روزها اشعارش بیش از گذشته با پوست و استخوان حس میشود....احمد شاملو از معدود مردانی است که برای همه حاکمان تهدیدی بوده و با اینکه سالهاست از گزند زیستن به دور مانده اما سنگ مزارش به مقدار لازم مورد حملات قرار گرفته است و بارها شکستن را تجربه نموده....به یاد این مرد بزرگ ناب این شعر عزیزش را از دفتر باغ آینه میخوانم:
جغد ِ سکوت ِ لانهي ِ تاريک ِ درد ِ خويش، چنگ ِ زهمگسيختهزه را يک سو نهادم فانوس برگرفته به معبر درآمدم گشتم ميان ِ کوچهي ِ مردم
اين بانگ با لبام شررافشان:
«ــ آهاي!
از پُشت ِ شيشهها به خيابان نظر کنيد! خون را به سنگفرش ببينيد!... اين خون ِ صبحگاه است گوئي به سنگفرش کاينگونه ميتپد دل ِ خورشيد در قطرههاي ِ آن...»
□
بادي شتابناک گذر کرد بر خفتهگان ِ خاک، افکند آشيانهي ِ متروک ِ زاغ را از شاخهي ِ برهنهي ِ انجير ِ پير ِ باغ...
«ــ خورشيد زنده است!
در اين شب ِ سيا ]که سياهيي ِ روسيا
تا قندرون ِ کينه بخايد از پاي تا به سر همه جاناش شده دهن،[
آهنگ ِ پُرصلابت ِ تپش ِ قلب ِ خورشيد را
من
روشنتر پُرخشمتر پُرضربهتر شنيدهام از پيش... از پُشت ِ شيشهها به خيابان نظر کنيد!
از پُشت ِ شيشهها به خيابان نظر کنيد!
از پُشت ِ شيشهها به خيابان نظر کنيد!
از پُشت ِ شيشهها...
$
□
نوبرگهاي ِ خورشيد بر پيچک ِ کنار ِ در ِ باغ ِ کهنه رُست.
شاید جای شعر باشد...اما امشب اینجا جای هفته نامه است...یک هفته از خیابان هم حتی دور بودم پنجره اتاق به سوی یک کوچه باز میشد که معدود مردمی از آنجا عبور میکردند...همه جا سفید بود و تنها پل ارتباطی من با جهان خارج شبکه سه سیما بود که از تلویزویون اتاق هر شب چهره جذاب پوریا پور سرخ را نمایش میداد
هه...به من دستبند خاصی میزدند پلاستیکی بود و با یک سوزن به دست وصل میشد ...هر سه روز یک بار هم باید جای سوزن را عوض میکردند...
بگذریم...دنیای کوچک اما جالبی بود....حس کردن سه نوع انسان به صورت همزمان باعث میشد آنچنان به آزادی نیندیشم....گروه اول هم جنسان خودم بودند که خدا به بندشان کشیده بود...من کوچک ترین عضو زندانیان بودم...دیدم کسانی را که در سرطان غلط میزدند...سکته ها ...عفونت ها ...سوختگی ها...ناتوانی ها....
در کنار هم با رنگ های پریده و صورت های خسته...غذای هایی زورکی و قوانین خواب و دارو و زندگی....ما را گریز نبود...در بند بیماری بودیم
گروه دوم پرستاران بودند...بیش از همه شب کارها دلم را کباب میکردند...و دم نمی زدند...چند باری هم از بیماران بد حال فحش های رکیک خوردند و در انتها گفتند چشم مادر...
و گروه سوم قشر مرفه بی درد که روزی یک بار نگاهی به زندانی خود می انداختند پزشکان بودند...حکم آزادی را این قشر امضا میکرد و من روزها چشم انتظار این حکم بودم ...زودتر از یک هفته برایش صرف نداشت خب...
باز هم بگذریم...این یک هفته ای که من نبودم آبستن حوادثی شد که من در اوج ناتوانی پیگیری خبرها در بستر خود تنها به اندیشه بسنده میکردم ...ابتدا سقوط هواپیمای توپولف ساخت روسیه بود...که سهمیه سالانه مردم ما شده است و این بار گریبانگیر یک عده اقلیت مذهبی هم شد...شبکه سه چیزی نشان نداد اما یک روزنامه که به دستم رسید وزیر راه گفته بود توپولف بهترین هواپیماست و در آمریکا هم هواپیما افتاده است... خب با این اوصاف من قانع شدم که حتی یک روز هم نباید عزای عمومی اعلام میشد...
دومین خبر را در صفحه آخر روزنامه صدای عدالت دیدم...محبوب ترین نویسنده ام مانند هزاران ستاره دیگر به خواب ابدی رفت...فصیح تنها نویسنده ایرانی بود که کتابهایش را بارها خواندم و خسته نشدم ....و باز هم شبکه سه هیچ نگفت ...شاید اسماعیل هم خس و خاشاکی بود خب
سومین خبر نماز جمعه بود...نماز جمعه که شاید اگر روی تخت نبودم برای اولین بار میخواندمش..اما خب حتی شبکه یک در اتاق های دیگر هم آن را مستقیم نشان نداد چه برسد به شبکه سه اتاق ما... اما خب فردا باز تیترهایی از اغتشاشاش گران حامی هاشمی به چشمم خورد که نیروهای گارد هشیارانه ناکارشان کرده بودند از جمله خود شیخ اصلاحات....
هفته داغ برای من سرد سرد بود از سیاست ...اما داغ داغ بود از افکار...اندیشه ها ...احساس ها و حضور آدمهایی که میشناختم و شناختم...
مبادا به ماهی دل ببندی که نورش را وامدار آفتاب است
که ما همه وامدار آفتابیم...
به یاد آر ...خورشید را به یاد آر
هنوز تا سپیده ستاره ها باقی است
در این شکست تاریخ ما بودیم ...یک مشت بودیم !! آنچنان
که باید و شاید نه در قافیه چارچوبهای قلعه سحرآمیزشان که در وزن سپیدی که خون
برادری به عزایش نشاند
نیمه پنهانمان را لابه لای نفیر سهم آگینشان رها
نخواهیم کرد
همچنان خیره ...در چشمان عصیان صفتی بنگر و به ایمانی
اندیشه کن که میانم بودنمان و بودنشان دیوار...دیوار میکشد
برادر جان
آگاه باش
مادر ها سجده
کرده اند و از زمزمه آنان دعای خیر بدرقه ماکیان نیست...ماکیانی که سیاه پوشمان کردند
پدرانی را ببین که نمیدانند با کدامین پرواز پر پروازمان
را بسوزانند ... و با کدامین شعر صدایمان را سکوت بخشند تا شاید مهر ستاره های
دنباله دار بر پیشانیمان نباشد
هشیار باش برادر...بیدار بیدار...ما در عطف تاریخی
زیستن آغاز میکنیم