تبليغاتX
وکیل مدافع انسان

باش..ببین...

مدهوش آسمان نشو که ستاره ها وامدار نگاه تو اند...

غرق سکوت و سربه زیری نشو که شرم تو زمین را از آنت نمیکند

باش...همان گونه که شاید و باید نه...خودت باش

سرشار از تیزی نگاهی که در تو آشیانه کرده ست

آنچنان که مرا خمار و مست به بی قانونی میکشاند...که خلقت انسان از بی قانونی بود

باش...با همان وسوسه ...که این وسوسه معصیت نیست ...نهایت عصمت است

وسوسه ای که نگاه تو باشد و نگاه من...و جز دستها هیچ طلب نکنیم...

و جز جریان روح تو چیزی برای خواستن من به زمزمه نیفتد

باش... دور یا نزدیک...نگاهت را امتداد بده...من در همان امتدادم


نوشته شده توسط بهارک در ساعت 23:16 | لینک  | 

گرم ...عریان...بی تاب

آغوش بود...لذتی از پیش تعیین شده

آنجا که ملتمسانه به بازوانی تن میدهی که افسوس تورا پشتوانه ای نیست

آنجا که بی درنگ مست چشمانی میشوی

که چه بی انصاف در پس پلکهایشان هوسی ...وسوسه ای پنهان است

زمانی خواستنی..زمانی رفتنی...و پلک ها چه زود خاموش میشوند

زمانی عشق نه...وسوسه؟ نه....شهوت شاید تک سبب یگانگی شما باشد

و سپس طرد...و سپس

در تکاپوی معاشقه چشم میگشایی و خود را در بستری یخ بسته از تنهایی خویش میابی

و تهنا سایه ای...نه ....هیچ نشانه ای نه از حضور مردانه اش به کامت نرسد

و تکرار این آغوش ها و بازوان و شهوت و بستر یخ زده

و تکرار من...تو...

که هیچگاه ستاره هایمان را نباید باور میکردیم...چرا که سالها پیش خاموشی گزیده بودند

نوشته شده توسط بهارک در ساعت 11:59 | لینک  | 

 

 

بی هوا بود...تمامی رویاهای من

در آسمانی خاموش از ستاره

و زمینی سرد...سرد

در خلأیی از انسانیت ...از رویاهای من

من عاشقانه را گویا نیاموختم که جیره بندی عشق ته مانده اش هم به من نرسید

من صداقت را گویی به خطا گزیده ام که بدرقه راهم تنها دروغ هایی ست که لحن های خوش تراش شما نثارم میکنند

اینجا شهریست که خدا را در آن گدایی میکنم

اینجا نا کجا آبادیست که آغوشی حتی سرد نصیبم نشد

در این بیقوله واژه های محبت در قفس هلاک میشوند

و من

مسکوت

در همهمه ی مردان تاریک

پی به وسوسه ای میبرم که تنها دلیل حضور مرا اثبات میکند

کاش میدانستند

تنها یک لحظه ای کاش میدانستند

که مرا توان وسوسه بودن نیست

نوشته شده توسط بهارک در ساعت 0:31 | لینک  | 

دلم برای حادثه تنگ است...

حادثه ی خلقت شاید

خلقتی نه از جنس انسان...از جنس نور شاید

دلم برای زمان تنگ است...

زمانی نه از جنس ثانیه و ساعت...

از جنس خاطره شاید!

گفتیم ... بی وقفه گفتیم که خدایی هست و خیانتی را که عشق آفرید

خیانتی از جنس وسوسه...

اما هیچ نبود...ابتدا هیچ نبود...جز زیبایی تسلیم نشدن...شکوه نافرمانی حوا

کاش ثانیه ها پر بود از حوادث وسوسه

 

دلم برای صدا تنگ است...

صدایی که تنهاییم را جلا دهد...صدایی  مملو از سکوت...سکوتی مملو از وسوسه

و وسوسه تو باشی...آنجا که فرسخها دورتر ایستاده ای و دورتر شدنت را انتظار می کشی...

 

من غریبه از آسمان و زمین مشترکمان...

تشنه فرصت نافرمانی..

دلم برای سؤظنی تنگ است که آتش ابراهیم را گلستان کند

 

سنتی تلخ تعقیبم می کند...

سنتی محدود شده با دیوارهای سفید و عقربه ها...

و زمین وخاک سخت انتظارم را می کشند...

زمان هم همراه همیشگیست...

و من هنوز دلم تنگ می شود

هرچند که این دلتنگی از جنس دست نیافته ها باشد!

نوشته شده توسط بهارک در ساعت 14:48 | لینک  | 

روزها میگذرد ...سخت اما متوالی...بدون هیچ توقفی و من فقط دوره میکنم ...تنها به آسمانی می اندیشم که ستاره هایش سالهای سالهاست که خاموش شدند و دروغین چشمک میزنند...

نه نمیتوانم...از عهده هیچ انتظاری بر نمیایم...نمی دانم کجای جهان ایستاده ام و مفهوم هیچ نگاهی را درک نمیکنم...تحلیل وقایع آنقدر ها هم راحت نبود...تفسیر سخن ها و واژه ها حتی...

چراغهای رابطه خاموشند ...بارها حسش کرده ام...ولیک دلیل شاید اخت شدن سالانه من با تنهاییست...جای آن را با هیچ بی هدف رابطه ای نمیتوانم پر کنم...تمام جهان سرشار است از بیهودگی بالاخص روابط

نمی دانم اشتباه از کدامین نقطه متولد میشود ...اما هیچ گاه من آدمک بی گناه نخواهم بود...همیشه آرزوها و تصمیم ها را باید به زمانی حواله کرد که صعود در رابطه را با تمامی وجود حس کنی...آن هنگام که شکی در یک ثانیه به مغزت خطور میکند دیگر مجالی برای آرزو و تصمیم باقی نمی ماند و در حاشیه کز میکنی تا سرنوشت بتازد و بتازد و در آخر سطر ناگهانی به سطر بعدی نزول کنی

روزهای من خالیست ...میگذرد...بی وجدان میگذرد و نمیدانم به کدامین سبب میخواهم گذشته خود را همین امروز متوقف کنم ...دوست داشتن و دوست داشته شدن امریست که در کشمکش طولانی با حروف و کلمات برای من به وقوع می پیوندد و ناگهان به دلایلی هرچند مضحک آنقدر سرد و یخ زده میگردم که هیچ آغوش گرمی را نمیپذیرم

از اوج منطق و شعوری که احساس میکردم به نزولی رسیدم که تنها شعار بود و بی هدفی و حرفهای قشنگ...حرفهای قشنگ میتواند به راحتی آب خوردن دروغی باشد آن چنان که در گذشته بود

بگذریم قبل از آنکه بیش از امروز احساس گناه مرا غرقه کند تمامی وجودم را غرق تنهایی خواهم کرد که سزاوتر آنم


نوشته شده توسط بهارک در ساعت 23:7 | لینک  | 

به گناه نمیدانم...به جرم شاید....

به جرم تو سوگند...

به خلاف تو...

به خیانت تو...

به آن سنگفرشی که پیکرت بر آن نقش بست

به اعتراف شهادتت سوگند...

ما حرام شده ایم...

من و تو و اندیشه سبزمان...

من و تو  و نهادمان...

به آزادی بر باد رفته مان سوگند که مهر اتهام عشق

اتهام زیستن...آزادانه زیستن در دست شیاطین است

خوشا در بند عشق به خاک افتادند

خوشا بر خاکی افتادن که از خون توست

ای کاش تمامی گناهان کبیر از جنس عشق بود

از جنس حماسه

بر گزفته از تمای آرزوهای تو

به یاد آر

عاشقان بر خاک افتادند اما جاودانه

به یاد آر

دشمنان را

آن هنگام که سور شهادت خدایان مارا سر میدادند چگونه به خاک نشستند

خدای را به یاد آر هرچند می خواهند فراموشش کنی

در هلهله ی پیروزی ابلیس صفتان این خاک

پرواز اندیشه تو ستودنی ست

اندیشه ...عشق... آزادی...مکروه ترین ارزش ها

افسوس که شیاطین حماقت را بر دوش می کشند چرا که نمیدانند

گلوله و اعدام نابودگر این سه گناه نیست






نوشته شده توسط بهارک در ساعت 20:49 | لینک  | 

نهمین سالگرد بزرگمرد شعر سپید ایران در حالی نزدیک می شود که این روزها اشعارش بیش از گذشته با پوست و استخوان حس میشود....احمد شاملو از معدود مردانی است که برای همه حاکمان  تهدیدی بوده و با اینکه سالهاست از گزند زیستن به دور مانده اما سنگ مزارش به مقدار لازم مورد حملات قرار گرفته است و بارها شکستن را تجربه نموده....به یاد این مرد بزرگ ناب این شعر عزیزش را از دفتر باغ آینه میخوانم:

بر سنگ‌فرش

ياران ِ ناشناخته‌ام
چون اختران ِ سوخته
 

چندان به خاک ِ تيره فروريختند سرد
 

 

 

که گفتي
 

ديگر
 

 

 

زمين
 

 

 

هميشه
 

 

 

شبي بي‌ستاره ماند.
 


 

آن‌گاه
 

 

 

من
 

 

 

که بودم
 

جغد ِ سکوت ِ لانه‌ي ِ تاريک ِ درد ِ خويش،
چنگ ِ زهم‌گسيخته‌زه را
يک سو نهادم
فانوس برگرفته به معبر درآمدم
گشتم ميان ِ کوچه‌ي ِ مردم
 

اين بانگ با لب‌ام شررافشان:
 

 

 

«ــ آهاي!

از پُشت ِ شيشه‌ها به خيابان نظر کنيد!
خون را به سنگ‌فرش ببينيد!...
اين خون ِ صبح‌گاه است گوئي به سنگ‌فرش
کاين‌گونه مي‌تپد دل ِ خورشيد
در قطره‌هاي ِ آن...»


 

بادي شتاب‌ناک گذر کرد
بر خفته‌گان ِ خاک،
افکند آشيانه‌ي ِ متروک ِ زاغ را
از شاخه‌ي ِ برهنه‌ي ِ انجير ِ پير ِ باغ...
 

«ــ خورشيد زنده است!

 

 

در اين شب ِ سيا ]که سياهي‌ي ِ روسيا

تا قندرون ِ کينه بخايد
از پاي تا به سر همه جان‌اش شده دهن،[

آهنگ ِ پُرصلابت ِ تپش ِ قلب ِ خورشيد را

 

 

من

روشن‌تر
پُرخشم‌تر
پُرضربه‌تر شنيده‌ام از پيش...
از پُشت ِ شيشه‌ها به خيابان نظر کنيد!

از پُشت ِ شيشه‌ها
به خيابان نظر کنيد!

از پُشت ِ شيشه‌ها به خيابان
نظر کنيد!

از پُشت ِ شيشه‌ها...

 

 

$
 


 

نوبرگ‌هاي ِ خورشيد
بر پيچک ِ کنار ِ در ِ باغ ِ کهنه رُست.
 

فانوس‌هاي ِ شوخ ِ ستاره
آويخت بر رواق ِ گذرگاه ِ آفتاب...
 


 

من بازگشتم از راه،
جان‌ام همه اميد
قلب‌ام همه تپش.
 

چنگ ِ زهم‌گسيخته‌زه را
 

 

 

زه بستم
 

پاي ِ دريچه
 

 

 

بنشستم
 

وز نغمه‌ئي
 

 

 

که خواندم پُرشور
 

جام ِ لبان ِ سرد ِ شهيدانِ کوچه را
 

با نوش‌خند ِ فتح
 

 

 

شکستم:
 

«ــ آهاي!

اين خون ِ صبح‌گاه است گوئي به سنگ‌فرش
کاين‌گونه مي‌تپد دل ِ خورشيد
در قطره‌هاي ِ آن...

از پُشت ِ شيشه‌ها به خيابان نظر کنيد

خون را به سنگ‌فرش ببينيد!

خون را به سنگ‌فرش
ببينيد!

خون را
به سنگ‌فرش...»

نوشته شده توسط بهارک در ساعت 18:33 | لینک  | 

شاید جای شعر باشد...اما امشب اینجا جای هفته نامه است...یک هفته از خیابان هم حتی دور بودم پنجره اتاق به سوی یک کوچه باز میشد که معدود مردمی از آنجا عبور میکردند...همه جا سفید بود و تنها پل ارتباطی من با جهان خارج شبکه سه سیما بود که از تلویزویون اتاق هر شب چهره جذاب پوریا پور سرخ را نمایش میداد

هه...به من دستبند خاصی میزدند پلاستیکی بود و با یک سوزن به دست وصل میشد ...هر سه روز یک بار هم باید جای سوزن را عوض میکردند...

بگذریم...دنیای کوچک اما جالبی بود....حس کردن سه نوع انسان به صورت همزمان باعث میشد آنچنان به آزادی نیندیشم....گروه اول هم جنسان خودم بودند که خدا به بندشان کشیده بود...من کوچک ترین عضو زندانیان بودم...دیدم کسانی را که در سرطان غلط میزدند...سکته ها ...عفونت ها ...سوختگی ها...ناتوانی ها....

در کنار هم با رنگ های پریده و صورت های خسته...غذای هایی زورکی و قوانین خواب و دارو و زندگی....ما را گریز نبود...در بند بیماری بودیم

گروه دوم پرستاران بودند...بیش از همه شب کارها دلم را کباب میکردند...و دم نمی زدند...چند باری هم از بیماران بد حال فحش های رکیک خوردند و در انتها گفتند چشم مادر...

 و گروه سوم قشر مرفه بی درد که روزی یک بار نگاهی به زندانی خود می انداختند پزشکان بودند...حکم آزادی را این قشر امضا میکرد و من روزها چشم انتظار این حکم بودم ...زودتر از یک هفته برایش صرف نداشت خب...

باز هم بگذریم...این یک هفته ای که من نبودم آبستن حوادثی شد که من در  اوج ناتوانی پیگیری خبرها در بستر خود تنها به اندیشه بسنده میکردم ...ابتدا سقوط هواپیمای توپولف ساخت روسیه بود...که سهمیه سالانه مردم ما شده است و این بار گریبانگیر یک عده اقلیت مذهبی هم شد...شبکه سه چیزی نشان نداد اما یک روزنامه که به دستم رسید وزیر راه گفته بود توپولف بهترین هواپیماست و در آمریکا هم هواپیما افتاده است... خب با این اوصاف من قانع شدم که حتی یک روز هم نباید عزای عمومی اعلام میشد...

دومین خبر را در صفحه آخر روزنامه صدای عدالت دیدم...محبوب ترین نویسنده ام مانند هزاران ستاره دیگر به خواب ابدی رفت...فصیح تنها نویسنده ایرانی بود که کتابهایش را بارها خواندم و خسته نشدم ....و باز هم شبکه سه هیچ نگفت ...شاید اسماعیل هم خس و خاشاکی بود خب

سومین خبر نماز جمعه بود...نماز جمعه که شاید اگر روی تخت نبودم برای اولین بار میخواندمش..اما خب حتی شبکه یک در اتاق های دیگر هم آن را مستقیم نشان نداد چه برسد به شبکه سه اتاق ما... اما خب فردا باز تیترهایی از اغتشاشاش گران حامی هاشمی به چشمم خورد که نیروهای گارد هشیارانه ناکارشان کرده بودند از جمله خود شیخ اصلاحات....

هفته داغ برای من سرد سرد بود از سیاست ...اما داغ داغ بود از افکار...اندیشه ها ...احساس ها و حضور آدمهایی که میشناختم و شناختم...

 

نوشته شده توسط بهارک در ساعت 22:58 | لینک  | 

 

زرورق های بایگانیت تمام شدند

در این ساعت سرد

در آن نم نمک مرثیه های تنهاییت

آنجا که سبز می خشکد

و من تمام آنها را دوره کرده ام

هنوز شاید دوره می کنم...در ذهن

کاش من دلیل سادگی تو بودم

دلیل تپیدن تو

به وسعت این زمین...به وسعت انتظارت در فصول گرم

کاش مرثیه من تکرار واژه های لیلیان تو نبود...تکرار بی قراریت...بی قراریشان

شب را چنان دوره کرده ام...تا خاطراتت را زندگی کنم...خاطراتی که تو آفریده بودی

من نه لیلیت بودم نه شیرین...تنها یک بشر در پس چشمان تو

موجودی با خاطراتی دور از عشق های مجازی

آسمان تو آبی تر بود و ستاره هایت همیشه روشن بی هیچ وقفه ای

و آسمان من همیشه کدر از ابرهایی که هرگز نباریدند

خراشی یادگار ماند بر نگاه من از آنچه دوره می کردم در این ثانیه های سرد

در هلهله ی با هم بودنمان ،آغوش تو

و نگاهت که رمزی در آن فریاد می زد که من شبانه آن را دریافتم

فارغ از لیلیان دیرینه ات مرا دریاب...نگاه کن ...ببین چگونه آسمانم می بارد

نوشته شده توسط بهارک در ساعت 21:4 | لینک  | 

هشیار باش برادر

سنگ فرشها را همین دیشب شسته اند تا تو اندیشه نکنی

بیدار باش برادر

آسمان هنوز تاریک است اما پر ستاره

مبادا به ماهی دل ببندی که نورش را وامدار آفتاب است

که ما همه وامدار آفتابیم...

به یاد آر ...خورشید را به یاد آر

هنوز تا سپیده ستاره ها باقی است

در این شکست تاریخ ما بودیم ...یک مشت بودیم !! آنچنان که باید و شاید نه در قافیه چارچوبهای قلعه سحرآمیزشان که در وزن سپیدی که خون برادری به عزایش نشاند

نیمه پنهانمان را لابه لای نفیر سهم آگینشان رها نخواهیم کرد

همچنان خیره ...در چشمان عصیان صفتی بنگر و به ایمانی اندیشه کن که میانم بودنمان و بودنشان  دیوار...دیوار میکشد

برادر جان

آگاه باش

 مادر ها سجده کرده اند و از زمزمه آنان دعای خیر بدرقه ماکیان  نیست...ماکیانی که سیاه پوشمان کردند

پدرانی را ببین که نمیدانند با کدامین پرواز پر پروازمان را بسوزانند ... و با کدامین شعر صدایمان را سکوت بخشند تا شاید مهر ستاره های دنباله دار بر پیشانیمان نباشد

 

هشیار باش برادر...بیدار بیدار...ما در عطف تاریخی زیستن آغاز میکنیم

که سیم های خوار دار هنوز به جامه هایمان متصلند...

 

12.4.88

نوشته شده توسط بهارک در ساعت 16:59 | لینک  |