بالینی خیس خیس
صبحهایی که تا هوشیار شدنم خیال نبودنت روزم را شب میکند و صبحم را تباه
از بی قراری چه دانی که تورا با ستاره ها هیچ وقت عهدی نبوده ست
انسانی چنین لجن زار وسوسه را آنطور که تورا شرح میدهند
نه....باور نمیکنم
سرزمینت بسیج شوند از برای آنکه تورا عشق ننامم
از برای آنکه تورا مرد نه...انسان ننامم
روزهای دور از تو...دور از روحت...جسمت...روزهایی که تورا تکرار خیانت قلمداد میکنند
چشم ها میبندم....
دستهایت را ...لبخندت را باور میکنم
و پشت به تمامی سخنهایی که راست و دروغش را خدا شهادت نمیدهد بر سر دوراهی عشق تو مینشینم
صدای خنده تو از دوردست شیفته ترم میکند
کاش که تمام توصیفهات دروغ باشند
همیشه وقتی اوضاع زندگیتون خوب یا بد شد به این فکر کنید که حالت بعدی هم هست...
برای این روزها که تنها سکوت پاسخ نبود توست
نمیدانم...فردا را چه خواهد شد...و فرداها...
و من تمام بودنت را انتظار کشیده بودم
و سهم من از حضور تو، نبودنت!
در اندرونی وجودم گویی وجودی نیست...جای خالی اش تیر میکشد...
نفس به تگنای اسف ناکی رسیده ست
و چشمها...سوز...سوز...
مرااندکی نگاهی حرام نکردی...و چرای به درک واصل شدنم را پاسخ نگرفتم
و من افکارم را به سمتی سوق میدهم که توآن هرزه مرد نباشی ...
من اما کجای داستان پر رمز و راز تو تصویر میشوم
آنجا که فرسنگ ها را چشم میدوختم و تو با دخترک گفتنت شوری چند در دلم مینهادی
آنجا که در هراس دورتر شدن تو ناگهان در خوابت حضور یافته بودم
یا در همخوابگی با تو ...یا در نگاه هایی که بی انتها بودند....
من کجای داستانی بودم که قلمت در این چنین اوجی خشکید
مرا بگوی چگونه در فراسوی تنهایی که تو برایم آفریدی با رنج بی خبریت سر کنم
مرا بگوی که انتظار را تا کجای باید امتداد دهم
....افسوس ...افسوس که پاسخم را بی صدا نگاه هم نمیکنی...
و من پیر میشوم...پیرتر میشوم
گره های کور طناب
چشم مادر...چشم فرزند
اشک ها...خونابه ها شاید
تورا چه سود که جویندگان آزادی را اینگونه به دامان آزادی میفرستی
و در آن سو
مادران و کودکانشان را لبریز از کینه ای میکنی
کینه چوبه های دار از آن تو
گره های کور به دور گلویت
مرگی چنان معظم...
مرگت این چنین محقر
ایستاده بودند
روزها سخت ایستاده بودند و با همین تفاله های رهایی من لذت همخوابگی با خوشتراش ترین دوشیزگان شرق را توهم میزدند
حیثیت نشانه میگیرند چرا که خود تشنه پیکرند...
اعتقاد نشانه میگیرند از آنجا که نیمچه ایمان مارا حتی توان نشخوار ندارند
پشت آسمان شهر خداییست...
پشت آسمان سیاه این شهر خونین خاک یکتا خداییست که اعتقاد من تو و هواران مردمم از بازوان برهنه یا اندام سیاه پوشمان برایش به اثبات نمیرسد
تورا دگرگونه خدایی میبایست تا باطن تورا به هنگام تظاهر ایمان حس نکند ...مرا همین خدای بس
و خدای را در شهری آغاز کردم
در شهری که این من را دگرگونه ساخت و منی را آفرید که خدای را اینگونه آغاز میکند
مردانگی را این چنین شناختم و آزادگی را
در آستانه عادت به در حصر بودن نیمچه آزادگیمان
مرا برادرانیست .... و خواهرانیست
مرا پدرانیست که شبانه ره خدای را میجویند
و خدای را دشمنانیست خبیث تر ز شیطان که سوز پروزا چشمهایشان را میسوزاند
و مرا صبریست...مرا عشقی ست که خدای را این چنین در پس کوچه های شهری سیاهپوش آغاز میکنم
عشقی به برادران خواهران..پدران
و صبری از برای نابودی آنانکه که سوزش پرواز آزادگان نابینایشان کرده ست
برای شیخ فقید فرزانه ..آیت الله منتظری
شرط آنکه سراینده تو باشی
بودن همان و سرودن همان ...اما چه سود گر خواندن شعر تورا به وجد و شعف نیاورد
اما چه سود در فراسوی یاس و بیهوده زندگی باختن دبوانی نباشد از پدری سپید سرا تا مرا اینچنین به اوج برساند
در دست نوشته های نیمه کاغذی
خفتنت اندک جایی هم برای باور ندارد
چرا که عشق را هنوز از اشعار تو میاموزم
چرا که گر مبارزه ای هست هنوز روزگار غریبی ست نازنین دیروز
چرا که هنوز ترانه سراینان به هجو گراییده مدهوش ماتیک و فراموش خون این رباط را سرشارند
از کدامین زمان و مکان آغشته ای که این چنین قصابان زمان را هراسان میکنی
؟
روح نجیبت به کدامین جهت سرگردانی را تعلیم میدهد که به سالها و سالها مزارت گواه هجوم نا اهلان است
پدر...دفتر شعر تو تمام شد و من هنوز از نو ختم دیوان تو را خواهانم
و خلق هنوز شبه خورشیدی را شیفته اند که عدل تعبیه اش کنند ....
و ای کاش میدانستند که بامدادشان به سالهاست خفته ست
به سایه ها نگاه میکنم...
سایه های شما رویاروی برادران من...برادران ما
سایه ها به روی سنگ فرش رقص رعب انگیزی دارند...
نگاه کن...با پوتین هایت نفرت را شخم میزنی بر همین سنگفرش
حال آنکه هر عبور سایه ات
سنگی به دست من محکم میکند تا مبادا برادرم را خطر باشی...برادرمان را خطر باشی
ششش...سکوت کن...در چهار راه زمان بایست و سکوت کن...صدای کودکت را میشنوی؟
کودکانمان را....
سنگ فرش همان سنگ فرش...
سایه ها همان سایه ها...
پوتین همان پوتین...
شاید کودک تو برادر کودک من شد...برادر کودکانمان شد
مدهوش آسمان نشو که ستاره ها وامدار نگاه تو اند...
غرق سکوت و سربه زیری نشو که شرم تو زمین را از آنت نمیکند
باش...همان گونه که شاید و باید نه...خودت باش
سرشار از تیزی نگاهی که در تو آشیانه کرده ست
آنچنان که مرا خمار و مست به بی قانونی میکشاند...که خلقت انسان از بی قانونی بود
باش...با همان وسوسه ...که این وسوسه معصیت نیست ...نهایت عصمت است
وسوسه ای که نگاه تو باشد و نگاه من...و جز دستها هیچ طلب نکنیم...
و جز جریان روح تو چیزی برای خواستن من به زمزمه نیفتد
باش... دور یا نزدیک...نگاهت را امتداد بده...من در همان امتدادم
