تبليغاتX
وکیل مدافع انسان

عمر این وبلاگ هم همراه با عمر یه تجربه تلخ تمام شد...زین پس در وبلاگ زیر مینویسم ...اگه خواستید لینک کنید


http://baharakk.com

نوشته شده توسط بهارک در ساعت 20:40 | لینک  | 

آری زمان مینوازد...ثانیه ها با هر ضربه خود پریشان ترم میکنند

شبهایی که پشت نقاب عقربه صبح میشوند...بنگ بنگ

و من در دیواره ی ذهن خود

آوای کهنه آونگ خانه مادر بزرگ را ترسیم میکنم...ساعت 3 بار نواخت..چهار بار نواخت....5...6...و اینک آفتاب

اطلیعه  ای زین بیش یاس آور تر؟؟

طلیعه ای که پیری و مرگ مرا هشدار میدهد....

عقربه ثانیه شمار..سکوت کن

تو اولین سبب پیری من هستی


نوشته شده توسط بهارک در ساعت 0:18 | لینک  | 

تنهايم بگذارید آنچنان که این سالها

بگذاریدم میان فاصله هایی چند تسخیر ناشدنی

بگذاریدم در سردترین شب ها ..تاریک ترین شب ها

میان شراب های چندین ساله و دست نخورده

با پیکری عریان ز عصمت و هذیان باکرگی

تنها بگذاریدم در دمدمه های مشمئز طلوع خورشیدی یخ زده که هیچ امیدی را برایم اکران نمیکند

مرا هرگز با صبح پیمانی نبوده ست که آتشین ترین بوسه ها را شبانه گواه است

مرا با این تاریکی و سرما تنها بگذارید

من ستاره ها را یافته ام دیدنی تر از خورشید...و مهتاب را

تنهایم بگذارید با آغوشهای دور ...نگاه های گم شده

با تصور هم بستری با جویندگان شور

بر سینه ستبر چیره مردی سر بر نهادن

و خطوط نگاهش بر خواهش تنم

مرا با این گونه عاشقانه زیستن ...روییدن تنها بگذارید

شمارا هرگز میانه ای نبوده ست با داغ و شعشعه ی نفس هایش چرا که اینگونه بودن ها را در لابه لای خیابان های شهر میربایید

حال آنکه من کهنه نجیبم که در تاریکی شب در خیال آغوش مردی تنها به صبح میرسم

نوشته شده توسط بهارک در ساعت 5:1 | لینک  | 

سالی
        نوروز
بی‌چلچله بی‌بنفشه می‌آید،
بی‌جنبشِ سردِ برگِ نارنج بر آب
بی گردشِ مُرغانه‌ی رنگین بر آینه.

 

سالی
        نوروز
بی‌گندمِ سبز و سفره می‌آید،
بی‌پیغامِ خموشِ ماهی از تُنگِ بلور
بی‌رقصِ عفیفِ شعله در مردنگی.

 

سالی
        نوروز
              همراهِ به‌درکوبی‌ مردانی
سنگینی‌ بارِ سال‌هاشان بر دوش:
تا لاله‌ی سوخته به یاد آرد باز
نامِ ممنوع‌اش را
و تاقچه‌ی گناه
                  دیگر بار
با احساسِ کتاب‌های ممنوع
تقدیس شود.

 

در معبرِ قتلِ عام
شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد.
دروازه‌های بسته
                    به‌ناگاه
                             فراز خواهد شد
دستانِ اشتیاق
                   از دریچه‌ها دراز خواهد شد
لبانِ فراموشی
                   به خنده باز خواهد شد
و بهار
       در معبری از غریو
تا شهرِ خسته
                  پیش‌باز خواهد شد.

 

سالی
        آری
بی‌گاهان
نوروز
      چنین
             آغاز خواهد شد.


احمد شاملو

نوشته شده توسط بهارک در ساعت 1:7 | لینک  | 

گل خزان ندیده...بهار نو رسیده...کنون که میروی زین گلزار خدا تورا نگه دار..

بود طنین آوای تو کنون به گوشم ای یار

پیام من تو بشنو...تورا خدا نگهدار...دو چشم من به ره باشد..در آرزوی دیدار

مسافر عزیزم تو هم به یاد من باش...

جدایی و فراموشی نبینم از تو ای کاش

نباشدت به جز مهرت هوای دیگری در سر

برو خدا به همراهت..تو ای زجان گرامی تر


نوشته شده توسط بهارک در ساعت 1:54 | لینک  | 

جسم و روحم گونه ای خلق شد تا تنها در آغوش او جا شوم...


ایستاده سر به سینه اش بگذارم

و در اوج عاشقی بی خیالش گردم...

این روزها روزهای آخر است...روزهای آخر آغوش او

نوشته شده توسط بهارک در ساعت 20:27 | لینک  | 

شبهایی که با خیال نبودنت سر بر بالین میگذارم...


بالینی خیس خیس

صبحهایی که تا هوشیار شدنم خیال نبودنت روزم را شب میکند و صبحم را تباه

از بی قراری چه دانی که تورا با ستاره ها هیچ وقت عهدی نبوده ست

نوشته شده توسط بهارک در ساعت 23:25 | لینک  | 

باور نمیکنم...نه ....باور نمیکنم

انسانی چنین لجن زار وسوسه را آنطور که تورا شرح میدهند

نه....باور نمیکنم

سرزمینت بسیج شوند از برای آنکه تورا عشق ننامم

از برای آنکه تورا مرد نه...انسان ننامم

روزهای دور از تو...دور از روحت...جسمت...روزهایی که تورا تکرار خیانت قلمداد میکنند

چشم ها میبندم....

دستهایت را ...لبخندت را باور میکنم

و پشت به تمامی سخنهایی که راست و دروغش را خدا شهادت نمیدهد بر سر دوراهی عشق تو مینشینم

صدای خنده تو از دوردست شیفته ترم میکند

کاش که تمام توصیفهات دروغ باشند

نوشته شده توسط بهارک در ساعت 5:28 | لینک  | 

تو فقط حادثه ای خجسته ای...که غریبانه به گل نشسته ای


همیشه وقتی اوضاع زندگیتون خوب یا بد شد به این فکر کنید که حالت بعدی هم هست...

نوشته شده توسط بهارک در ساعت 13:12 | لینک  | 

برای این روزها هق هق را بهانه ای نیست...

برای این روزها که تنها سکوت پاسخ نبود توست

نمیدانم...فردا را چه خواهد شد...و فرداها...

و من تمام بودنت را انتظار کشیده بودم

و سهم من از حضور تو، نبودنت!

در اندرونی وجودم گویی وجودی نیست...جای خالی اش تیر میکشد...

نفس به تگنای اسف ناکی رسیده ست

و چشمها...سوز...سوز...

مرااندکی نگاهی حرام نکردی...و چرای به درک واصل شدنم را پاسخ نگرفتم

و من افکارم را  به سمتی سوق میدهم که توآن هرزه مرد نباشی ...

من اما کجای داستان پر رمز و راز تو تصویر میشوم

آنجا که فرسنگ ها را چشم میدوختم و تو با دخترک گفتنت شوری چند در دلم مینهادی

آنجا که در هراس دورتر شدن تو ناگهان در خوابت حضور یافته بودم

یا در همخوابگی با تو ...یا در نگاه هایی که بی انتها بودند....

من کجای داستانی بودم که قلمت در این چنین اوجی خشکید

مرا بگوی چگونه در فراسوی تنهایی که تو برایم آفریدی با رنج بی خبریت سر کنم

مرا بگوی که انتظار را تا کجای باید امتداد دهم

....افسوس ...افسوس که پاسخم را بی صدا نگاه هم نمیکنی...

و من پیر میشوم...پیرتر میشوم


نوشته شده توسط بهارک در ساعت 4:36 | لینک  |